یکشنبه: فکر کنم صبحانه روزهای ورزش باید همون شیرعسل و خرما بخورم که هم سبک باشه هم پرانرژی. امروز چون خرما نداشتم کورن فلکس با شیر خوردم، حدود ۴۰-۳۰ گرم با یک لیوان شیر سرد، ولی موقع دویدن احساس سنگینی و خستگی میکردم، از اون مدل هایی که قفسه سینه آدم درد میگیره وقتی با معده پر میدوه، با وجودیکه دو ساعت هم از زمان صبحانه ام میگذشت، حالا نمیدونم واقعاْ علتش همین بود یا تأثیر روانیه.
......
یک دوره دیگه المپیک هم تموم شد. آهییییییی! :(
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 14:53  توسط شانه بسر
|
یکشنبه: این چند روزه دنیا و مافیها رو با یک چشم دیدم و کارم کشید به پماد و قطره آنتی بیوتیک. شانه بسر یک چشم هم مثل گربه ای میمونه که سبیلش رو زده باشند. برای همین نقشه های ورزشی بنده که میرم بیرون و پیاده روی و دو و این حرفها تبدیل شد به نرمش در جا توی اتاق، عوضش در کمال پررویی مینشینم کلی مسابقات رو تماشا میکنم و اشک میریزم از هر دو نوع شوق و سوزش چشم!
الان تا حدودی بهترم و امیدوارم تا یکی دو روز دیگه کامل روبراه بشم ولی داشتم فکر میکردم -در مورد خودم- آیا همیشه باید مسئله ای پیش بیاد که آدم یادش بیفته قدر سلامت رو بدونه؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 8:51  توسط شانه بسر
|
یکشنبه: ورزش طبق برنامه انجام شد، یک ساعت و نیم ایروبیک و بدنسازی.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:50  توسط شانه بسر
|
دوشنبه: امروز هم با آزی رفتیم استخر. من نییییییییییم ساعت شنا کردم، آزی همش یک ساعت و خورده ای 
یکشنبه: برنامه امروز یک ساعت و نیم ایروبیک و بدنسازی +یک ساعت پیاده روی که تبدیل شد به قدم زدن همراه آشنایان، ولی نیت اولیه ورزش بود!
شنبه: ورزش امروز تا الان عبارت بوده از نیم ساعت شنا و نیم ساعت پیاده روی. جمعه هم هیچ کار خاصی نکردم جز یکم ورجه وورجه در اتاق.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:17  توسط شانه بسر
|
سلام، من برگشتم! البته در واقع جایی نرفته بودم که بخوام برگردم، فقط یکم سرم شلوغ بود. با این وجود میومدم نت، هر روز به انارستان سر میکشیدم و وبلاگ هاتون رو میخوندم ولی خیلی کم کامنت میگذاشتم. در هر حال ببخشید که ننوشتنم طولانی شد و هی شماها مجبور شدید اون پست تکراری قبلی رو ببینید.
توی این مدت روی برنامه ورزشم بودم. یعنی دقیقاْ طبق همون چیزی که قبلاْ هم توی جدول هام مینوشتم ورزش کردم و حتی یک روز رو هم جا ننداختم. ولی زیاد کالری نشمردم. فقط سعی کردم نرمال غذا بخورم و سالم. راستشو بگم بهتون، احساس کردم دارم زیاده از حد به غذاها بار ارزشی میدم و این موضوع داشت از نظر ذهنی اذیتم میکرد. اینکه دائم بخوام فکر کنم چی میخورم و اینهمه خوب و بد کردن خوراکی ها داشت باعث میشد تمرکزم روی مسائل دیگه کمتر بشه، اینکه خودمو تشویق کنم که "آفرین شونه! امروز میوه خوب خوردی" از طرف دیگه این معنی رو برام داشت که اگه بعدش یک تکه شکلات گذاشتم دهنم باید بخاطرش خودمو سرزنش کنم! متوجه منظورم میشید؟ میخوام بگم اینهمه تشویق و تنبیه کردن ها دیگه به نظرم منطقی نیومد. یعنی حداقل برای من دیگه جواب نمیده و شاید ناخودآگاه باعث لج کردن درونیم هم میشه. اینه که میخوام کلاْ تمرکزم رو بذارم روی ورزش و تحرک بدنی و غذا خوردن سالم. ولی اگه یکوقت هم هوس شکلات یا بستنی کردم به خودم نه نمیگم. میخورم و بخاطرش هم عذاب وجدان نمیگیرم و نمیگم کار بدی کردم یا دختر بدی بودم. احساس میکنم اینکه آدم به خودش اینطوری برچسب بزنه اثر منفیش بیشتره.
من برمیگردم و بقیه حرفامو مینویسم. الان باید برم جایی که بعد میام براتون تعریف میکنم کجا!
........................................................................
دوباره اومدم. عرض کنم خدمتتون که همراه آبجی آزی رفته بودم استخر، جای همه دوستان خالی. هی این آزی مثل ماهی شنا کرد، من عینهو گربه ای که انداخته باشندش توی آب چلپ چلپ کردم، آخرش هم بعد از اینکه رکورد زدم و دو سوم طول استخر رو یک نفس شنا کردم! رفتم ولو شدم زیر آفتاب. ولی خیلی خوش گذشت مخصوصاْ با صرف چای و شیرینی خوشمزه ای که آزی آورده بود :)
میخواستم در ادامه نوشته های صبحم باز هم یک توضیحاتی بدم ولی فکر کردم دیدم اصل حرفمو گفتم و باقیش میشه حاشیه کلام. اگه میبینید جدول نمیکشم و جزئیات نمینویسم علتش همینه. میخوام یاد بگیرم که بدون جدول کشیدن و کالری شمردن هم درست بخورم. طوری که برام درونی بشه و بدون اینکه بخوام بهش فکر کنم و حساب دو دو تا چهار تا نگه دارم بصورت غریزی به اندازه بخورم و سالم، نه افراط، نه تفریط. و تمام این حرف ها هم به این معنی نیست که نمیام و نمینویسم، شانه بسر همیشه در خدمت شماست!
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 9:40  توسط شانه بسر
|