تبليغاتX
هدهد و دوستان زبل

هدهد و دوستان زبل

هفته جدید

سه شنبه: قراره یک مدت میتینگ نداشته باشیم، ولی برای من همچنان هفته و شروع پست جدید از سه شنبه شروع میشه :)
ورزش امروز هم خیلی خوب بود. مربیمون برای تنوع به بچه ها اجازه داد که بعد از گرم کردن و دویدن و کمی نرمش و کشش با دستگاه های بدنسازی کار کنند. البته خودش تعیین میکرد که کی با چه دستگاهی و چه جوری کار کنه. وقتی دید من و دو تا از دوستام داریم با دلخوری و چپ چپ به دستگاه ها نگاه میکنیم بهمون گفت شماها تشک بیارید تا حرکات قدرتی و شکم انجام بدید. حسابی هم تمرین هاش سخت بود، ولی من کلی خوشحال شدم وقتی بهم گفت نسبت به اوائلی که کار رو باهاش شروع کردیم -حدود ده ماه شده- پیشرفت خیلی خوبی کردم، هم توی دو و هم حرکات قدرتی. خودم هم عملاً میبینم که آمادگی جسمانیم بالا رفته و احساس بهتری دارم نسبت به یک سال قبلم. واقعاً مربی وارد و کارآزموده و مسئولیت پذیر نعمتیه که متاسفانه اینجا زیاد پیدا نمیشه، و من از این نظر شانس آورده ام، چون تا همین یک سال قبل با وجودی که ورزش میکردم درواقع فقط درجا میزدم. و تازه اون موقع مربیم یکی از مربی های اسم در کرده و معروف بود که همه فکر میکردند چقدر کارش سطح بالاست! درحالیکه حاصل سه سال کار با اون برای من فقط یک سری آسیب دیدگی بدنی بود که دیگه فکر کنم از بس راجع بهش گفتم حتی خواجه حافظ شیراز هم در جریانش هست.
 
در راستای پست قبلی اینو هم بگم: از درد کوفتگی عضله نترسید و ورزشتون رو قطع نکنید. انجام برنامه ورزشی باعث میشه دردتون زودتر خوب بشه. من اون روز جمعه کذایی حالم بهتر از روز چهارشنبه بود و چون به دلایلی برخلاف تصمیم قبلیم مجبور شده بودم صبح زود بیدار بشم و دیگه خوابم نمیومد پاشدم و پیاده روی رو رفتم :)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:59  توسط شانه بسر  | 

میتینگ 88

پنج شنبه: جونم براتون بگه که روز سه شنبه من یک کشف مهم کردم، اینکه اگه چوب بالای سرم باشه هم میتونم ۲۵ دقیقه بدوم، هم ۱۵۰ تا شنا (مدل خانمانه روی زانو البته) برم. البته در مقابل بچه هایی که یک ساعت و دو ساعت میدوند ۲۵ دقیقه عددی نیست، ولی خوب من هم دونده نیستم و دویدن ما فقط بخشی از برنامه ورزشی کلاسمونه که به گفته مربیمون برای بالا بردن استقامت بدنی واجب و حیاتیه، ولی تا اون روز بیشتر از ۲۰ دقیقه نشده بود که دور سالن بدویم.
شنا هم فکر نکنید همه شو یکسره رفتم ها! ۳۰ تا ۳۰ تا با استراحت های ۱۰ ثانیه ای وسطش. ولی خوب دور از جونتون آخراش دیگه نفسم بالا نمیومد. دیروز هم چنان این عضله های بازو و زیربغل و حوالی! درد گرفته بود که نگو. من اصولاْ از درد کوفتگی عضلانی ورزش (نه درد تاندون و مفصل) به شکلی مازوخیست وار خوشم میاد، ولی دیروز رسماْ از کت و کول افتاده بودم. به خودم وعده داده بودم که پنج شنبه سر کلاس با نرمش ها بدنم گرم میشه و دردش رفع میشه. آمما! امروز از همون اول کار فهمیدیم که دوباره تمرین در حد تیم ملی میباشد! اولاْ که بجای دویدن نیم ساعت حرکات کیک بوکسینگ انجام دادیم، یعنی همه به التماس افتاده بودند که "میشه بدویم؟" بعد هم تمرین های قدرتی داشتیم با باند کشی، و فشار حرکات درست روی همون نقاط دردناک از قبل و یک سری نقاط جدید که احتمالاْ فردا صداش در میاد. نتیجه اینکه من الان یک عدد شانه بسر له و لورده میباشم که انگار از توی گوشت کوب در اومده! تازه میخواستم فردا از صبح جمعه ام استفاده کنم و برم پیاده روی، ولی احتمالاْ از شدت خشکی بدن یک چیزی باشم تو مایه های پینوکیو و چارچنگولی بمونم!


  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:45  توسط شانه بسر  | 

میتینگ 87

پنج شنبه: میتینگ در واقع دو روزه که شروع شده، پست من جا موند. 
اعتراف کنم که وزنم مدت زیادی بود بین ۵۳.۵ و ۵۴ نوسان داشت (وزن ثبت شده ام توی لوگ گروه ۵۳ هست) و چند باری هم روی ۵۴ و یکذره بالاتر فیکس شده بود که این موضوع شدیداْ داشت منو اذیت میکرد. ترسیده بودم از اینکه وزنم بخواد ریز ریز بره بالا و من حواسم نباشه. اعتقادی هم نداشتم که این اضافه شدن بخاطر عضله سازی باشه، ورزشم در حدی هست که عضلاتم سفت بشه و فرم بگیره ولی نه اونقدر که بخواد حجم و وزن اضافه کنه. 
با یک بازنگری در برنامه غذاییم دیدم مدتیه که دارم بیشتر از حد مجاز شیرینی جات میخورم، خوب، حالا از اینور و اونور زیاد رسیده باشه، دلیلی نداره من خودمو باهاش خفه کنم! اینو کنترل کردم. شام هم اکثراْ زیاد میخوردم که دیگه مراقبم بعد از سیر شدن به غذاها ناخنک اضافه نزنم، و کلاْ همونطور که یه دوست جان توی انارستان گفته بود همیشه یک حجمی از معده مو خالی نگه دارم. و با رعایت همین دو نکته الان میتونم با خوشحالی اعلام کنم که بالاخره این عقربه ترازو یک تکون کوچولویی خورده و چند روزی هست اومده دم ۵۳ که من اقلاْ یک نفس راحت بکشم. فقط یادم بمونه و حواسم باشه که بابا جان، لحظه های بیکاری رو یکوقت نخوای با خوردن پر کنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:7  توسط شانه بسر  |