تبليغاتX
هدهد و دوستان زبل

هدهد و دوستان زبل

تشکرانه مخصوص

 

قبل از اینکه هر حرف دیگه ای بزنم باید به حاضران همایش انارستانی دیشبمون بگم:
بچه ها یک دنیا ممنون! یعنی اساسی منو غافلگیر کردید با تولد "شگفتانه"ای (کپی رایت میس ری) که ترتیب دادید، و من انقدر ذوق زده شدم که اصلاْ درست حسابی ازتون تشکر نکردم! میس ری، آزی، لیلا، زی زی، غزال، آرام، کرم ابریشم و حوای نازنین، مرسی خیلی زیاد!

شرح کامل قرار رو طبق معمول این دختر زرنگمون نوشته، من هم یک سری نکات رو از دید خودم براتون تعریف کنم:

* من قبل از قرار میخواستم به لیلا نشونی بدم که کجا بیاد، ولی لیلا جان با اعتماد به نفس کامل گفت آدرس رو بلده و راحت پیدا میکنه. بعد اونوقت آقای راننده تاکسی لیلا و کرم ابریشم رو آورد و توی شهرک ما گمشون کرد، ولی خوشبختانه اونها درست جایی پیدا شدند که من میتونستم از پنجره اتاقم ببینمشون و بنابراین مدت زیادی گم نشدند :)

* کرم جان انقدر دختر آرومیه که حد نداره، مهربونی از چهره اش میباره. البته من مطمئن بودم یک جایی در وجودش باید یک شیطونکی داشته باشه که گاهی وقتها منو ریز میبینه و تیک های جاده ابریشمم رو نمیده! ولی هرچی دقت کردم شیطونکه رو پیدا نکردم، احتمالاْ اونو با خودش نیاورده ایران.

* آرام مثل یک دختر خوب اومده بود همون جایی که بهش آدرس داده بودم، بر خیابون اصلی. ولی قبل از اینکه ما (یعنی من و کرم ابریشم و لیلا) بهش برسیم آزی دیده بودش و با خودش برده بود به کافی شاپ محل قرار. در اون فاصله هم ما سه تا کلی منتظر تاکسی وایساده بودیم و دریغ از یک دوچرخه که ما رو تحویل بگیره. ای خدا شکرت!

* غزال دقیقاْ همونطوریه که آزی هم گفته، آروم تر از اون غزالی که توی وبلاگش میشناسیم، ولی خیلی گرم و صمیمی، و با لبخندی که از صورتش محو نمیشد. یعنی آدم دوست داره هی نگاهش کنه. موی کوتاهش هم خیلی قشنگه و کلی بهش میاد.

* زی زی و لیلا هم با موهای کوتاهشون کلی دلبری کردند در ضمن. مخصوصاْ زی زی با اون عکسهای خوشگلی که نشونمون داد.

* حوا هم یک دختر ناز و ملوس و ظریفه. من اولین فکری که اومد توی ذهنم این بود که اصولاْ انگیزه اش از پیوستن به انارستان چیه؟! بعد برامون گفت که چقدر زیاد وزن کم کرده و حالا روی تثبیتش کار میکنه. حسابی هم ورزشکاره و فوتبالیست :)

* من دیدم هی همه فقط چای و قهوه انتخاب میکنند، خودم بین قهوه با کیک یا بستنی شکلاتی مردد بودم که با تشویق آزی از قهوه و کیک منصرف شدم. نتیجه؟ کوپ نسکافه و شکلات! بعد در حالیکه دولپی مشغول خوردن بستنی بودم یهو آقای کافی شاپ با یک کیک شکلاتی فشفشه دار اومد طرف ما! یعنی من دیروز هم بستنی شکلاتی خوردم، هم کیک شکلاتی. جاتون واقعاْ خالی، چقدر هم کیک خوشمزه ای بود. البته آقای کافی شاپ قیافه اش جوری بود که انگار داشت توی دلش میگفت: آخی طفلکی! مردم قدیمها چه اسمهایی برای بچه هاشون انتخاب میکردند!

* دو تا کتاب براتیگان هم کادو گرفتم! 

* میس ری کلی عکس های هنری گرفت، تازه توی دوربینش یک عکس از ته چین دستپخت خودش هم داشت که حسابی دل منو آب کرد. نه که هیچی نخورده بودم، اشتهام باز بود!

* البته ما تلافی این خوراکی ها رو درآوردیم و بعدش کلی دست جمعی راه رفتیم، تا وقتی بچه ها یکی یکی خداحافظی کردند و ازمون جدا شدند و آخرش موندیم من، آرام، لیلا، میس ری و آزی. دیدیم گرسنه هستیم و تصمیم گرفتیم بریم شریکی پیتزا بخوریم. پنج نفری دوتا پیتزا گرفتیم با یک سیب زمینی. میس ری بسیار مهربانانه و دلسوزانه میخواست به بچه هایی که رفته بودند زنگ بزنه و دلشون رو بسوزونه، ولی خدا زد پس کله اش و شارژ گوشیش همونجا تموم شد.

* و در خاتمه میس ری با رشادت و قدرت تمام موفق شد خودروی مربوطه را از بین سه تا ماشین دیگه بیرون بکشه و هریک از ما مسافران را به نقطه مقصد برسونه. دستت درد نکنه خواهر که دیروز خیلی زحمت کشیدی. ایشالا یک روز جبران کنیم.

روز واقعاْ خوب و خاطره انگیزی بود و به همه مون خوش گذشت. به من که خیلی بیشتر :) به امید تکرار!

پ.ن. عکس کیک هم به دستور آزی -که اصولاْ تاج سر ماست- به مطلب اضافه شد. این عکس محصول میس ری میباشد. البته من خودم هم از کیک عکس گرفته بودم ولی نه کیفیتش و نه زاویه عکاسیش به پای کار حرفه ای ها نمیرسید. اینه که کپی برداری کردم :)

پ.ن. ۲. از لحظه ای که کیک اومد سر میز آزی هی چپ و راست گفت اون آناناس رو بده به من، یعنی خیلی خویشتنداری کرد تا دوتا عکس سالم از این کیک گرفته بشه ها! یادم باشه اگه یه روزی خواستم بیام خونه تون عوض کادو و گل و شیرینی کمپوت آناناس بیارم.

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 10:12  توسط شانه بسر  | 

بازگشت گودزیلا!

                         

دیگه دم عیدی آدم بخواد و نخواد باید دستی به سر و روی خونه اش بکشه و مقادیری تمیزکاری و گردگیری انجام بده. اینجا هم که بدجوری خاک گرفته و تار عنکبوت بسته بود، به قول بهارک وبلاگم به خواب زمستانی رفته بود، هرچند خودم در انارستان و جاده ابریشم و اینور و اونور حاضر بودم. ولی الان جارو به دست و دستمال به سر اومدم خونه تکونی!

و اما.. عرض کنم خدمتتان که بنده در یک ماه و نیم گذشته به شکل فشرده و سختی مشغول گذراندن مقادیری دوره های آموزشی و امتحانات تئوری و عملی بودم، و نتیجه؟ اینکه اکنون بعنوان یک عدد مربی ایروبیک با مدرک تأیید شده فدراسیون در خدمت شما میباشم! :)

ابراز احساسات شانه بسرانه:  YES! I DID

از این ببعد هرکی توی انارستان ورزش رو پشت گوش بندازه با من طرفه! من حجت را بر شما تمام کردم! بعداْ نگید نگفته بودی ها!

پ.ن. دوست عزیزی به نام سها که برام کامنت خصوصی گذاشته بودید، آدرس ایمیلتون درست وارد نشده. لطفاْ دوباره آدرس بذارید تا بتونم جوابتون رو بفرستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 12:35  توسط شانه بسر  |