<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هدهد و دوستان زبل</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 06 Apr 2009 11:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> Back on track</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز دارم حسی رو تجربه میکنم که خیلی وقته ازش دور بودم: درد کوفتگی عضلات بعد از ورزش! البته چندان خارج از انتظار هم نبود، همون دیروز توی باشگاه بعد از تموم شدن جلسه تمرین میدونستم فردا چه خبره، ضمن اینکه مربیمون هم بهمون نوید داده بود &quot;حتماْ بدن درد خواهید داشت&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای من همین دو هفته تعطیلات کافی بود که بدنم افت کنه، با وجودیکه تقریباْ هر روز برای خودم برنامه فعالیت ورزشی داشتم، ولی این کجا و جلسات ۹۰ دقیقه ای نفس گیرمون کجا، اصولاْ هم آدم تا زور بالای سرش نباشه زیاد به خودش سخت نمیگیره، که خوب طبیعتاْ من هم از این مسئله مستثنی نیستم! ضمن اینکه این شیرینی های خیرندیده هم عامل مؤثری در گمراهی من بودند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;واقعیت اینه که فعالیت بدنی با ورزش فرق داره. و فعالیت ورزشی هم که برای حفظ سلامتی و شادابی انجام میشه با تمرینهای ورزشی که برای بالا بردن سطح آمادگی جسمانی باشه فرق داره. آمادگی جسمانی هم یکجورایی مثل وزن آدم میمونه، اینطوری نیست که وقتی به وزن ایده آل رسیدی دیگه خیالت راحت باشه که رسیدی به نقطه هدف و قراره تا ابد همونجا بمونی، نه، باید برای حفظ وضعیت تلاش کنی و روش -عاقلانه ای- رو که برای زندگی انتخاب کردی همیشه ادامه اش بدی. ورزش هم همینه، توی ورزش هم اگر یک مدت شل بگیری توپت از دستت قل میخوره و سرپایینی میره، اونوقت باید بدوی دنبالش، بگیریش و دوباره برگردی همون جایی که بودی تا باز از همون نقطه استارت بزنی. نمیشه انتظار داشت که بدون تمرین درست و برنامه ریزی شده، بدن همیشه در یک سطح خوب آمادگی باقی بمونه. توی این مسیر میانبر وجود نداره، اگه برگشتی عقب مجبوری همون راهِ رفته رو دوباره بری. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پ.ن. خدا این مربی بدنسازی ما رو ازمون نگیره، ببینید دیروز با ما چه کرد که من الان عطسه میکنم تمام عضلات شکمم تا اون امعاء و احشائش درد میگیره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.۲. آقا من یکوقت اطلاعات اشتباهی بهتون ندم ها! درد عضله بعد از تغییر شکل تمرین ها طبیعیه، یعنی وقتی یک مدت یک سری حرکات رو انجام بدیم عضلات سریع خودشون رو با اون حرکات آداپته میکنند و دیگه فشار تمرین از روشون برداشته میشه، اینجاست که باید شکل حرکات تغییر کنه تا قسمتهای کار نکرده بدن به کار بیفتند، و خوب عضله ای که زیر بار تمرین بره اولش حس کوفتگی رو خواهد داشت.&lt;BR&gt;من با همون تمرینهایی که قبلاْ راحت انجام میدادم و چیزیم نمیشد بدنم درد گرفته! برای همین میگم افت کردم :)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Apr 2009 11:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشکرانه مخصوص</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 410px; HEIGHT: 350px&quot; height=333 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/331nazo.jpg&quot; width=432 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قبل از اینکه هر حرف دیگه ای بزنم باید به حاضران همایش انارستانی دیشبمون بگم:&lt;BR&gt;بچه ها یک دنیا ممنون! یعنی اساسی منو غافلگیر کردید با تولد &quot;شگفتانه&quot;ای (کپی رایت میس ری) که ترتیب دادید، و من انقدر ذوق زده شدم که اصلاْ درست حسابی ازتون تشکر نکردم! میس ری، آزی، لیلا، زی زی، غزال، آرام، کرم ابریشم و حوای نازنین، مرسی خیلی زیاد! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرح کامل قرار رو طبق معمول &lt;A href=&quot;http://azyparvazn.blogfa.com/post-22.aspx&quot; target=_blank&gt;این دختر زرنگمون&lt;/A&gt; نوشته، من هم یک سری نکات رو از دید خودم براتون تعریف کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* من قبل از قرار میخواستم به لیلا نشونی بدم که کجا بیاد، ولی لیلا جان با اعتماد به نفس کامل گفت آدرس رو بلده و راحت پیدا میکنه. بعد اونوقت آقای راننده تاکسی لیلا و کرم ابریشم رو آورد و توی شهرک ما گمشون کرد، ولی خوشبختانه اونها درست جایی پیدا شدند که من میتونستم از پنجره اتاقم ببینمشون و بنابراین مدت زیادی گم نشدند :) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* کرم جان انقدر دختر آرومیه که حد نداره، مهربونی از چهره اش میباره. البته من مطمئن بودم یک جایی در وجودش باید یک شیطونکی داشته باشه که گاهی وقتها منو ریز میبینه و تیک های جاده ابریشمم رو نمیده! ولی هرچی دقت کردم شیطونکه رو پیدا نکردم، احتمالاْ اونو با خودش نیاورده ایران.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* آرام مثل یک دختر خوب اومده بود همون جایی که بهش آدرس داده بودم، بر خیابون اصلی. ولی قبل از اینکه ما (یعنی من و کرم ابریشم و لیلا) بهش برسیم آزی دیده بودش و با خودش برده بود به کافی شاپ محل قرار. در اون فاصله هم ما سه تا کلی منتظر تاکسی وایساده بودیم و دریغ از یک دوچرخه که ما رو تحویل بگیره. ای خدا شکرت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* غزال دقیقاْ همونطوریه که آزی هم گفته، آروم تر از اون غزالی که توی وبلاگش میشناسیم، ولی خیلی گرم و صمیمی، و با لبخندی که از صورتش محو نمیشد. یعنی آدم دوست داره هی نگاهش کنه. موی کوتاهش هم خیلی قشنگه و کلی بهش میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* زی زی و لیلا هم با موهای کوتاهشون کلی دلبری کردند در ضمن. مخصوصاْ زی زی با اون عکسهای خوشگلی که نشونمون داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* حوا هم یک دختر ناز و ملوس و ظریفه. من اولین فکری که اومد توی ذهنم این بود که اصولاْ انگیزه اش از پیوستن به انارستان چیه؟! بعد برامون گفت که چقدر زیاد وزن کم کرده و حالا روی تثبیتش کار میکنه. حسابی هم ورزشکاره و فوتبالیست :)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* من دیدم هی همه فقط چای و قهوه انتخاب میکنند، خودم بین قهوه با کیک یا بستنی شکلاتی مردد بودم که با تشویق آزی از قهوه و کیک منصرف شدم. نتیجه؟ کوپ نسکافه و شکلات! بعد در حالیکه دولپی مشغول خوردن بستنی بودم یهو آقای کافی شاپ با یک کیک شکلاتی فشفشه دار اومد طرف ما! یعنی من دیروز هم بستنی شکلاتی خوردم، هم کیک شکلاتی. جاتون واقعاْ خالی، چقدر هم کیک خوشمزه ای بود. البته آقای کافی شاپ قیافه اش جوری بود که انگار داشت توی دلش میگفت: آخی طفلکی! مردم قدیمها چه اسمهایی برای بچه هاشون انتخاب میکردند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* دو تا کتاب براتیگان هم کادو گرفتم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* میس ری کلی عکس های هنری گرفت، تازه توی دوربینش یک عکس از ته چین دستپخت خودش هم داشت که حسابی دل منو آب کرد. نه که هیچی نخورده بودم، اشتهام باز بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* البته ما تلافی این خوراکی ها رو درآوردیم و بعدش کلی دست جمعی راه رفتیم، تا وقتی بچه ها یکی یکی خداحافظی کردند و ازمون جدا شدند و آخرش موندیم من، آرام، لیلا، میس ری و آزی. دیدیم گرسنه هستیم و تصمیم گرفتیم بریم شریکی پیتزا بخوریم. پنج نفری دوتا پیتزا گرفتیم با یک سیب زمینی. میس ری بسیار مهربانانه و دلسوزانه میخواست به بچه هایی که رفته بودند زنگ بزنه و دلشون رو بسوزونه، ولی خدا زد پس کله اش و شارژ گوشیش همونجا تموم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* و در خاتمه میس ری با رشادت و قدرت تمام موفق شد خودروی مربوطه را از بین سه تا ماشین دیگه بیرون بکشه و هریک از ما مسافران را به نقطه مقصد برسونه. دستت درد نکنه خواهر که دیروز خیلی زحمت کشیدی. ایشالا یک روز جبران کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز واقعاْ خوب و خاطره انگیزی بود و به همه مون خوش گذشت. به من که خیلی بیشتر :) به امید تکرار!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. عکس کیک هم به دستور آزی -که اصولاْ تاج سر ماست- به مطلب اضافه شد. این عکس محصول میس ری میباشد. البته من خودم هم از کیک عکس گرفته بودم ولی نه کیفیتش و نه زاویه عکاسیش به پای کار حرفه ای ها نمیرسید. اینه که کپی برداری کردم :) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. ۲. از لحظه ای که کیک اومد سر میز آزی هی چپ و راست گفت اون آناناس رو بده به من، یعنی خیلی خویشتنداری کرد تا دوتا عکس سالم از این کیک گرفته بشه ها! یادم باشه اگه یه روزی خواستم بیام خونه تون عوض کادو و گل و شیرینی کمپوت آناناس بیارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 06:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت گودزیلا!</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>                          &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 203px&quot; height=151 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/307pzxf.jpg&quot; width=286 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه دم عیدی آدم بخواد و نخواد باید دستی به سر و روی خونه اش بکشه و مقادیری تمیزکاری و گردگیری انجام بده. اینجا هم که بدجوری خاک گرفته و تار عنکبوت بسته بود، به قول بهارک وبلاگم به خواب زمستانی رفته بود، هرچند خودم در انارستان و جاده ابریشم و اینور و اونور حاضر بودم. ولی الان جارو به دست و دستمال به سر اومدم خونه تکونی! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اما.. عرض کنم خدمتتان که بنده در یک ماه و نیم گذشته به شکل فشرده و سختی مشغول گذراندن مقادیری دوره های آموزشی و امتحانات تئوری و عملی بودم، و نتیجه؟ اینکه اکنون بعنوان یک عدد مربی ایروبیک با مدرک تأیید شده فدراسیون در خدمت شما میباشم! :) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابراز احساسات شانه بسرانه:  YES! I DID&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این ببعد هرکی توی انارستان ورزش رو پشت گوش بندازه با من طرفه! من حجت را بر شما تمام کردم! بعداْ نگید نگفته بودی ها! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. دوست عزیزی به نام سها که برام کامنت خصوصی گذاشته بودید، آدرس ایمیلتون درست وارد نشده. لطفاْ دوباره آدرس بذارید تا بتونم جوابتون رو بفرستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 09:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;غیبت وبلاگ نوشتنم خیلی طولانی شده، شرمنده، ولی دیدم بهتره بیام اعلام کنم که احتمالاْ تا مدتی پست جدید نمینویسم. البته همه جا حاضر هستم، شانه اینجا، شانه اونجا، شانه همه جا! در انارستان و جاده ابریشم و وبلاگ های بچه ها. خلاصه که فکر نکنید من مرخصی میرم یا کمرنگ میشم که از این خبرها نیست! هستیم در خدمتتون :)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. حالا من میدونم همچین که این پست رو بفرستم هوا اونوقت دم به دقیقه نوشتنم میاد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 10:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمره</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زانوی راستم بدون اینکه درد داشته باشه یا مشکلی توی حرکت دادنش باشه موقع جمع و باز کردن مفصلش کمی قرچ قرچ میکنه. نه اینکه صداش بلند باشه! وقتی دستمو میذارم روی کاسه زانو و حرکتش میدم احساسش میکنم. البته چیز جدیدی نیست. من این مسئله رو با کتفم هم دارم که بخاطرش رفته بودم پیش ارتوپد، دکتر بهم گفت اصلاْ موضوع مهمی نیست و به این مورد میگن snapping joints و کار خاصی هم نمیشه براش کرد چون اصلاْ مورد درمانی محسوب نمیشه، دارو یا مکمل هم نیاز نداره و فقط بهتره برنامه ورزش و نرمش داشته باشم. حالا امروز وقتی مادرم رفته بود پیش پزشک خانوادگیمون موضوع زانوی من رو هم بهش گفته بود و شرح حال داده بود و ازش راهکار خواسته بود (چون من کلاْ تا رو به قبله نشم دکتر نمیرم و باید با ضرب و زور و کشون کشون منو برد! با عرض معذرت از دکترهای گل انارستانمون البته! شماها فرق دارید) این دکتر هم معتقد بود اگه زانو درد نداره جای نگرانی نیست و حتی عکس گرفتن از زانو رو هم ضروری ندونسته بود. فقط توصیه کرده بود که اینجانب -ضمن مصرف کافی لبنیات- بی تحرک نباشم و کمی ورزش کنم! حالا با توجه به اینکه من در هفته حداقل ۶ ساعت برنامه ورزشی دارم (که ۴.۵ ساعتش همچین اساسی هم هست) موندم دیگه چکار کنم که ثابت بشه بابا والا من فعالیت بدنی دارم؟! اینم بگم که مدتی مکمل گلوکزامین+کندروئیتین هم میخوردم که به دستور پزشک قطعش کردم، چون میگفت برای سن و سال ماها ضرورتی به خوردنش نیست. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا دارم فکر میکنم نکنه دویدن روی تردمیل این قضیه رو تشدید کرده باشه، اگه بتونم جایی پیدا کنم که توی سالن بدوم حتماْ اینکارو میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Nov 2008 15:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمره</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;* دیشب شام مهمون بودیم. غذاها به نظرم خیلی چرب اومد، حتی با وجودیکه بیشتر خوراک های سبزیجاتی خوردم مثل دلمه کلم و گل کلم سوخاری و برانی اسفناج و سالاد. ولی کلاْ دیگه غذایی که بعد از خوردنش کف بشقاب چرب بمونه تحملش برام سخته هرچقدر هم که خوشمزه باشه. امروز صبح اصلاْ میلی به صبحانه نداشتم، اون هم من که همیشه خیلی با اشتها صبحانه میخورم. نصف هر روز خوردم و رفتم ورزش (البته نه همون موقع). بعد از ورزش حالم یکم جا اومد و دوباره گرسنه شدم :) خوب بابا انقدر روغن نریزید توی غذاهاتون دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* برای این برنامه ۲۴ هفته ای که با بچه ها داریم انجام میدیم هفته ای دو روز میرم یک باشگاه دیگه که فقط نیم ساعت از تردمیل استفاده کنم ولی روی تردمیل یکم حوصله ام سر میره. روزهایی که با مربی خودمون کار میکنم و دور سالن میدویم یا وقتهایی که بیرون پیاده روی کنم رو بیشتر دوست دارم. با موزیک این باشگاهه هم بفهمی نفهمی مشکل دارم. نمیخوام غر بزنم ها ولی آخه من با ساسی مانکن و لیلا فروهر و اینا چطوری بدوم؟ تمام حس ورزشم میپره! خودم اگه بخوام هدفون توی گوشم بذارم مجبور میشم صداش رو خیلی بلند کنم، من هم که نمیخوام اعصاب شنواییم رو خراب کنم و سمعک لازم بشم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* یک چیزی هم بگم که ربطی به رژیم و ورزش نداره ولی شاید دور از جونتون به دردتون خورد. دیروز دستم در کسری از ثانیه خورد به اتو. فوری گرفتمش زیر آب سرد و بعدش هم پماد سوختگی زدم روش. یک چند ساعتی پماده روی دستم بود تا وقتی خواستم برم بیرون دیگه شستمش. توی مهمونی احساس میکردم یکم میسوزه و گزگز میکنه که به پیشنهاد خواهرم روش کمی خمیردندون مالیدم. باورتون نمیشه ولی خیلی مؤثر بود. هم دستم خنک شد و هم قرمزیش خیلی کم شد. الان هم فقط اندازه یک سوم جای سوختگی کمی قرمز مونده و بقیه اش نرمال شده. &lt;BR&gt;خلاصه که بچه ها، موااظب .. باشییییییییییییید! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Nov 2008 09:35:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... </title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چهارشنبه: تا چشم هم میزنی هفته جدید شروع میشه! حالا فعلاْ گزارش هفته قبل رو بدم تا به این هفته برسیم. در طول هفته قبل کار مثبتم این بود که به کرم ابریشم و بقیه شرکا پیوستم برای برنامه ۲۴ هفته ای دو، و خیلی از این بابت خوشحالم. کار منفیم هم این بود که.. بگم؟ خوب، یک عالمه شیرینی خوردم! بعد از دو سه هفته که خونه کاملاْ از هر نوع شیرینی جات پاکسازی شده بود ییهو همسایه مون برامون یک جعبه شیرینی سوغاتی آورد که روم به دیوار خیلی خوشمزه بود، یعنی من تا حالا از اینا ندیده و نخورده بودم. یک چیزی بود شبیه این کوکی های شکلاتی که توش گردو و کشمش هم داشت. من یک دفعه به خودم اومدم و دیدم دارم روزی دو تا ازش میخورم اینه که فوراْ تحت یک سری اقدامات امنیتی بقیه جعبه رو... چی؟ فکر کردید انداختم دور؟ نخیر :)) بسته بندی کردم گذاشتم توی فریزر برای مامان اینها که وقتی از مسافرت اومدند سهمشون محفوظ باشه. موضوع اینه که من وقتی این هله هوله ها جلوی چشمم نباشه باهاشون مشکلی ندارم، یعنی ممکنه سه ماه هم توی کمد یا یخچال یا هرجای دیگه باشه و من اصلاْ نرم طرفش و حتی هوسش هم نکنم، فقط نباید روی میز جلوم باشه، جل الخالق! فکر کنم برای من الیاس یا به شکل قناد باشه یا شیرینی پز یا شکلات فروش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 08:26:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته جدید</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سه شنبه: قراره یک مدت میتینگ نداشته باشیم، ولی برای من همچنان هفته و شروع پست جدید از سه شنبه شروع میشه :)&lt;BR&gt;ورزش امروز هم خیلی خوب بود. مربیمون برای تنوع به بچه ها اجازه داد که بعد از گرم کردن و دویدن و کمی نرمش و کشش با دستگاه های بدنسازی کار کنند. البته خودش تعیین میکرد که کی با چه دستگاهی و چه جوری کار کنه. وقتی دید من و دو تا از دوستام داریم با دلخوری و چپ چپ به دستگاه ها نگاه میکنیم بهمون گفت شماها تشک بیارید تا حرکات قدرتی و شکم انجام بدید. حسابی هم تمرین هاش سخت بود، ولی من کلی خوشحال شدم وقتی بهم گفت نسبت به اوائلی که کار رو باهاش شروع کردیم -حدود ده ماه شده- پیشرفت خیلی خوبی کردم، هم توی دو و هم حرکات قدرتی. خودم هم عملاً میبینم که آمادگی جسمانیم بالا رفته و احساس بهتری دارم نسبت به یک سال قبلم. واقعاً مربی وارد و کارآزموده و مسئولیت پذیر نعمتیه که متاسفانه اینجا زیاد پیدا نمیشه، و من از این نظر شانس آورده ام، چون تا همین یک سال قبل با وجودی که ورزش میکردم درواقع فقط درجا میزدم. و تازه اون موقع مربیم یکی از مربی های اسم در کرده و معروف بود که همه فکر میکردند چقدر کارش سطح بالاست! درحالیکه حاصل سه سال کار با اون برای من فقط یک سری آسیب دیدگی بدنی بود که دیگه فکر کنم از بس راجع بهش گفتم حتی خواجه حافظ شیراز هم در جریانش هست.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;در راستای پست قبلی اینو هم بگم: از درد کوفتگی عضله نترسید و ورزشتون رو قطع نکنید. انجام برنامه ورزشی باعث میشه دردتون زودتر خوب بشه. من اون روز جمعه کذایی حالم بهتر از روز چهارشنبه بود و چون به دلایلی برخلاف تصمیم قبلیم مجبور شده بودم صبح زود بیدار بشم و دیگه خوابم نمیومد پاشدم و پیاده روی رو رفتم :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Oct 2008 18:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میتینگ 88</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پنج شنبه: جونم براتون بگه که روز سه شنبه من یک کشف مهم کردم، اینکه اگه چوب بالای سرم باشه هم میتونم ۲۵ دقیقه بدوم، هم ۱۵۰ تا شنا (مدل خانمانه روی زانو البته) برم. البته در مقابل بچه هایی که یک ساعت و دو ساعت میدوند ۲۵ دقیقه عددی نیست، ولی خوب من هم دونده نیستم و دویدن ما فقط بخشی از برنامه ورزشی کلاسمونه که به گفته مربیمون برای بالا بردن استقامت بدنی واجب و حیاتیه، ولی تا اون روز بیشتر از ۲۰ دقیقه نشده بود که دور سالن بدویم.&lt;BR&gt;شنا هم فکر نکنید همه شو یکسره رفتم ها! ۳۰ تا ۳۰ تا با استراحت های ۱۰ ثانیه ای وسطش. ولی خوب دور از جونتون آخراش دیگه نفسم بالا نمیومد. دیروز هم چنان این عضله های بازو و زیربغل و حوالی! درد گرفته بود که نگو. من اصولاْ از درد کوفتگی عضلانی ورزش (نه درد تاندون و مفصل) به شکلی مازوخیست وار خوشم میاد، ولی دیروز رسماْ از کت و کول افتاده بودم. به خودم وعده داده بودم که پنج شنبه سر کلاس با نرمش ها بدنم گرم میشه و دردش رفع میشه. آمما! امروز از همون اول کار فهمیدیم که دوباره تمرین در حد تیم ملی میباشد! اولاْ که بجای دویدن نیم ساعت حرکات کیک بوکسینگ انجام دادیم، یعنی همه به التماس افتاده بودند که &quot;میشه بدویم؟&quot; بعد هم تمرین های قدرتی داشتیم با باند کشی، و فشار حرکات درست روی همون نقاط دردناک از قبل و یک سری نقاط جدید که احتمالاْ فردا صداش در میاد. نتیجه اینکه من الان یک عدد شانه بسر له و لورده میباشم که انگار از توی گوشت کوب در اومده! تازه میخواستم فردا از صبح جمعه ام استفاده کنم و برم پیاده روی، ولی احتمالاْ از شدت خشکی بدن یک چیزی باشم تو مایه های پینوکیو و چارچنگولی بمونم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 08:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میتینگ 87</title>
<link>http://watoo.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پنج شنبه: میتینگ در واقع دو روزه که شروع شده، پست من جا موند. &lt;BR&gt;اعتراف کنم که وزنم مدت زیادی بود بین ۵۳.۵ و ۵۴ نوسان داشت (وزن ثبت شده ام توی لوگ گروه ۵۳ هست) و چند باری هم روی ۵۴ و یکذره بالاتر فیکس شده بود که این موضوع شدیداْ داشت منو اذیت میکرد. ترسیده بودم از اینکه وزنم بخواد ریز ریز بره بالا و من حواسم نباشه. اعتقادی هم نداشتم که این اضافه شدن بخاطر عضله سازی باشه، ورزشم در حدی هست که عضلاتم سفت بشه و فرم بگیره ولی نه اونقدر که بخواد حجم و وزن اضافه کنه. &lt;BR&gt;با یک بازنگری در برنامه غذاییم دیدم مدتیه که دارم بیشتر از حد مجاز شیرینی جات میخورم، خوب، حالا از اینور و اونور زیاد رسیده باشه، دلیلی نداره من خودمو باهاش خفه کنم! اینو کنترل کردم. شام هم اکثراْ زیاد میخوردم که دیگه مراقبم بعد از سیر شدن به غذاها ناخنک اضافه نزنم، و کلاْ همونطور که یه دوست جان توی انارستان گفته بود همیشه یک حجمی از معده مو خالی نگه دارم. و با رعایت همین دو نکته الان میتونم با خوشحالی اعلام کنم که بالاخره این عقربه ترازو یک تکون کوچولویی خورده و چند روزی هست اومده دم ۵۳ که من اقلاْ یک نفس راحت بکشم. فقط یادم بمونه و حواسم باشه که بابا جان، لحظه های بیکاری رو یکوقت نخوای با خوردن پر کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 11:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=watoo&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>watoo</dc:creator>
<guid>http://watoo.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
